امیر بهرادامیر بهراد، تا این لحظه: 13 سال و 21 روز سن داره

بهراد پسر آروم و صبور من

واکسن زدن بهراد

سلام به پسر گلم بهراد و دوستای خوبم گل پسرمو صبح  روز دوشنبه 25 آذر ساعت 10 بردیم واسه واکسن من خودم استرس بیشتر داشتم تا بهراد و حاضر بودم دردشو من بکشم اما بهراد درد نکشه خلاصه خانمی که مسئول واکسن بود قطره فلج اطفال و دوتا واکسنارو زد  به دو طرف پاهای بهراد و بهرادم کلی گریه کرد و بعدش قد و وزنشو کرد وزنش 5.300 بود و قدش 56 و گفت خوبه   ما هم بهرادو آوردیم خونه و شروع کردم به کمپرس یخ گذاشتن و بعدش هی شیر دادم تا میتونستم شیر میدادم  که زیاد تب نکنه و بتونه مقاومت کنه و اونم تب کرد اما خیلی زیاد نه و اونقدرا هم که فکر میکردم بی قراری نکرد خدا رو شکر     بووووووووو...
28 آذر 1392

داماد شدن بهراد(ختنه)

سلام به همگی ممنون از همه که برگ سبزی به یادگار گذاشتید    جونم براتون بگه که خبر جدید اینکه تو تاریخ 17 آذر پسرمو بردم داماد کردم (ختنه)   مامانی فداش بشه    اون روز غروب ساعت 6 منو بهراد و عزیز(مادر خودم) و پدرجونش (پدر خودم)بردیمش   پیش دکتر کلینیک اسدالله پور چند جا پرسیدیم واسه ختنه تو مطب انجام میدادن   اما این دکتر تو اتاق عمل انجام میداد و دیدم بهتر هم هست و تمیز تر هست   و بابای بهراد اون روز دانشگاه داشت تا ساعت 6 غروب خواستیم صبر کنیم بیاد نشد   دکتر میرفت واسه همین بدون بابایی رفتیم و تا بیاد دیر شد و ما کارمون تمام شده بود &nb...
21 آذر 1392

عکسای بهرادم در شروع 2ماهگی

بهرادم  8 روزه وارد 2ماهگی شده و چند عکس گذاشتم ببینید  و اینکه دیشب در تاریخ 92/8/30 برای اولین بار شب بدی بود یکسره تا 5 صبح گریه کرد و من و عزیزش و پدر جونش هرکاری کردیم ساکت نشد البته یه 1هفته ای بود که تا 3 بیدار بود اما دیشب وحشتناک بود  این عکس که داشتم لباسشو عوض میکردم اینم عکس که میخواستم ببرمش بیرون تو کریرش بود اینم عکس عزیز جون بهراد (مامان من) تو اتاق خودش اینم من و بهراد جونم میخواستیم بریم بیرون اینم عکس های تو باغمون ...
13 آذر 1392

سرمای بهراد و سلام شیر خشک

چند وقتی نبودم آخه حسابی گرفتارم نمیدونم شب و روز چطور میگذره   جونم براتون بگه که بهرادم از 2آذر تا خود  9 آذر سرما سخت خورده بود   سرفه هاش شده عین بابابزرگا انقدر دلم براش میسوزه وقتی سرفه میکنه   وقتی بردمش دکتر کلی دارو داد یک هفته خورد اما تاثیر نداشت تا اینکه شنبه دوباره بردمش   دکتر یک سری دارو قویتر داد یکی هیدروکسیزین که تا میخورد معدش درد میگرفت و جیغ میکشید   دارو سالبودیک داد که متوجه شدم پاهاش لرزش پیدا کرده نگو دارو بهش نمیساخته   و باعث تشنج میشده اما واسه بهرادم خدارو شکر خفیف بوده   واسه همین حالم از هرچی دارو بهم خورد   ...
13 آذر 1392

22 مهر روز بزرگ

ســــــلام به تمام زندگی من سلام به عشقم سلام به اون کسی که با دیدن روی اون من از همین لحظه زنده ام  پسرم عزیز دلم بلاخره تور و تو این روز دیدم اشک تو چشمام جمع شده و دارم اینارو مینویسم  امیر بهرادم آره پسرم اسمتو تو شناسنامه گرفتیم امیر بهراد چون نذر کرده بودیم که خدا بهمون سالم بده و اونم بهمون داد  چقدر سخته احساساترو نوشت نمیشه بیانش کرد که تو قلبم چی میگذره وقتی تو رو میبینم  بهرداد مامان بلاخره بعد 9ماه انتظار تو رو دیدم وقتی نگاهت میکنم اشک تو چشمام جمع میشه از اینکه تو تو شکمم بودی و الان پیشمی   میرم که بنویسم ....     سلام به همگی با تاخیر زیاد اومدم و ...
20 آبان 1392